شمارهٔ ۱۱۰۲
ای باد صبحدم، خبر آشنا بیاربوی نهفته زان صنم دلربا بیار
مانا که یابم از دل گمگشته آگهییک تار مو ازان سر زلف دو تا بیار
تعویذ عمر بایدم اندر شب فراقیک نامه زان مسافر فرخ لقا بیار
گفتی سلام آرم ازو، چشم بر رهستیا خود میای تا نشوم کشته، یا بیار
تاکی ز بند بیهده گوشم گران بودآخر همم ازو سخنی، ای صبا، بیار
زان بوستان که میوه به اغیار می دهدبرگی به سوی فاخته بینوا بیار
در غیرتم کزوست خدنگی به هر دلییک ره از آن یکی ز پی جان ما بیار
جان مرا خرید خیالش به بندگیاین بنده ز آن اوست از آن بت رضا بیار
زان جام لب که جرعه ز شاهان دریغ داشتپروانه خرابی مشتی گدا بیار
از جرعه گاه او قدری آبرو بخواهبر دردهای کهنه خسرو دوا بیار