شمارهٔ ۱۷۳۸
ای جهان چشم سیاهت بستهفتنه خود را به پناهت بسته
آسمان دست مه از رشته صبحپیش آن روی چو ماهت بسته
غم پیچیده مرا چون طومارپس به تعویذ کلاهت بسته
دیده ره داد ترا اندر چشمخون دل آمده راهت بسته
دل من غرقه خون است که شددر سر زلف دو تاهت بسته
خواب گر چشم جهان می بنددماند از آن چشم سیاهت بسته
خطت آورد سپه بر من و شدمه به فتراک سپاهت بسته
جان برآرم ز زنخدان تو، تانشد از خط سر چاهت بسته