گنج

شمارهٔ ۱۷۳۹

خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نهداغ عقوبت بیار بر جگر رویش نه
تابه تیره ست عقل صیقل او کن ز عشقتا به چو آیینه گشت دم مزن و پیش نه
نعل در آتش فگن از پی معشوق و گرعاشق حال خودی بر جگر ریش نه
جان که نماند مقیم در صف عشاق بازسر که نداری به راه در ره درویش نه
بو که ز چشم بتان سیریت آید گهیآن همه ناوک بیار بر دل بدکیش نه
چشم ستیزنده را چابک تادیب زنظلم رساننده را لشکر فرویش نه
خون که می عارفانست بر لب جان برفشانغم چو خور عاشقانست از پی دل پیش نه
گر رسد از دوستان زخم ملامت، مرنجخون تنت فاسد است، رگ به ته نیش نه
طعمه که ناخوش تر است در دهن خویش کنلقمه که بایسته تر، پیش بد اندیش نه