شمارهٔ ۹۶۸
دل ز نادیدنت به جان نشوداگرم هوش بیش از آن نشود
مخرام اینچنین به نازکه تاخلق را جان و دل زیان نشود
دیده را خاک پات روشن شدنور بر دیده ها گران نشود
تو چسان می رباییم، باریتن مرده به حیله جان نشود
مرغکت، بیند ار به باغ رویپیش هرگز به آشیان نشود
عشق پشتم شکست و کیش گراینستتیر خسرو چرا کمان نشود؟