شمارهٔ ۹۶۷
عشق تو هرگزم ز سر نرودوز دل این آرزو به در نرود
گر برآید ز دوریت صد سالهم خیال تو از نظر نرود
کمترک خفت و خیز، تا خورشیدپیش بالای بام بر نرود
صبر من رفت، تا عدم برسیدگر بیایی تو پیشتر نرود
بوسه ای ده که تشنگی شرابهرگز از شربت دگر نرود
آنکه او را لب تو بدخو کردآرزوی وی از شکر نرود
چه کنم در دلت نمی گنجم؟زانکه در سنگ موی در نرود
گر سر از عشق می رود، گو رولیک باید که درد سر نرود
خسروا، جان به شوق بخش که مرداندرین راه پر خطر نرود