گنج

شمارهٔ ۹۶۹

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: یشنشد۷ بیت
یار ما را از آن خویش نشدبهر بیداد او به کیش نشد
دوش در پاش دیده می سودمپاش آزرد و دیده ریش نشد
می دهم جان به عشق و می دانمکه کسی را از آن خویش نشد
از تو محروم می روم، چه کنم؟عمر روزی و عهد بیش نشد
صنما، غمزه تو قصابی ستکه پشیمان ز خون میش نشد
تا به روی تو چشم کردم بازهم به رویت که بیش بیش نشد
دل خسرو که از قرار برفتبر قرار نخست پیش نشد