شمارهٔ ۱۶۷۴
وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ارکو۷ بیت
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کوسینه ز هجران بسوخت، شربت دیدار کو
گر چه گلستان خوش است، ورچه چمن دلکش استآن همه دیدم، ولی آن گل رخسار کو
ناله هر عاشقی از دل افگار خویشاز من مسکین مپرس کان دل افگار کو
نقش من بت پرست هست به کشتن سزاتیغ سیاست کجاست، بازوی این کار کو
آه که دعوی عشق، پس غم جان، چون بوددوستی جان گرفت، دوستی یار کو
وه که جمالی چنان روزی این چشم نیستدیده بیدار هست، دولت بیدار کو
بر سخن درد ما گوش نهد گر چه یارخسرو بیچاره را طاقت گفتار کو