گنج

شمارهٔ ۱۶۷۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ندتو۹ بیت
کس چون جهد ز گیسوی همچون کمند توجایی که آن کمند شود پای بند تو
آموخت چشمهای مرا گریه های تلخدر دیده خنده های لب نوشخند تو
شویم ز گریه روی زمین را که هست حیفکافتد به خاک سایه سرو بلند تو
ای پندگو که گوییم از عشق او بخیزچون دل به جای نیست، چه خیزد ز پند تو
تا کی هنوز در دلت از خسته غبارکز خون دل نشاند غبار سمند تو
دل تنگیم بکشت، مفرمای عیب اگرتنگ است این قبا به تن ارجمند تو
دلهاست آخر این، نه سپند، اینچنین مسوزیک پند من به گوش کن، ای من سپند تو
گو تا به روح من کند از بعد مردنمکش گر بود نصیبه ز حلوای قند تو
گرد آر زلف را که ز عالم برون گریختخسرو هنوز می نجهد از کمند تو