شمارهٔ ۱۶۷۶
هر جا که لب به خنده گشاید دهان توخونابه ایست از لب چون ناردان تو
ای بس عنان که بر سر کوی تو شد ز دستکز راه جور باز نتابد عنان تو
شد خانمان صبر همه غارت و خراباز ترکتاز غمزه نامهربان تو
از خوی بد چه ظلم که بر ما نمی کنیآخر چه کرده ام من مسکین از آن تو
عشق تو بس که بر دل خسرو زده ست زخمگره است امید زیستنم هم به جان تو