شمارهٔ ۱۲۷۴
هر دم غم خود با دل افگار بگویمچون زهره آن نیست که با یار بگویم
دشنام که می گفت شبی، هم ز زبانشهر دم به هوس خود را صد بار بگویم
هر شب روم اندر سر آن کوی و غم خودچون نشنود او، با در و دیوار بگویم
کو جان گرفتار که باور کند از من؟گر من غم این جان گرفتار بگویم
افگار کنم همچو دل خود دل آن کسکورا سخنی زان دل افگار بگویم
شب خواب شبم نی که مگر بینمت آنجاخونابه این دیده بیدار بگویم
دردی ست در این سینه که بیرون نتوان دادحیف است که درد تو به اغیار بگویم
خون شد ز نهفتن دل و اکنون روم، ای جانرسوا شرم و بر سر بازار بگویم
یک روز بپرس آخر از آن محنت شبهاتا کی غم خسرو به شب تار بگویم؟