شمارهٔ ۱۹۲۴
صبا زلف ترا گر دم ندادیگره بر کار من محکم ندادی
ور از درد دل ما بودی آگاهمشاطه گیسویت را خم ندادی
وگر در عقل گنجیدی خیالشورق بر دست نامحرم ندادی
حکیم ار عشق دانستی، خرد رانشان سوی بنی آدم ندادی
وگر عاشق به دست خویش بودیعنان دل به دست غم ندادی
وگر جاوید بودی ملک مقصودسلیمان دیو را خاتم ندادی
صبا هم دوزخی دانست ما راوگرنه سوز ما را دم ندادی
ستد جان و جوانی داد ما راچه می کردم، اگر آن هم ندادی
خلاصی دیدی ار خسرو ز زلفشگره ها را ز گریه نم ندادی