گنج

شمارهٔ ۱۹۲۵

زهی رویت شکفته لاله زاریدر حسن ترا گل پرده داری
رخت را بهتر از مه می شمارموزین بهتر نمی دانم شماری
درخت صندل آمد قامت توکه می پیچد در او زلفت چو ماری
روان کردی سمند کامران رانترسیدی که برخیزد غباری
به دنبالت روان شد آب چشممکه ریزد بر سر راهت نثاری
چو خود رفتی به تسکین دل منخیال خویش را بفرست باری
بخواهم یادگاری از تو، لیکنخیال است اینکه بدهی یادگاری
دلم یک چند بود اندر پس کارفراقت باز پیش آورد کاری
گلی نشکفته بختم را ز وصلتز غم هر موی بر تن گشت خاری
ز شاخ وصل چون برگی ندارمبخواهم از جناب شاه باری
ز بحر نظم خسرو در نثارتکشد هر لحظه در شاهسواری