گنج

شمارهٔ ۱۹۲۶

بیکار دلی باشد کو را نبود دردیکاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی
دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آنخود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی
از گردش چشمت هست آواردگی دلهاتا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی
شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مستگه مرده و گه زنده، آهی و دمی سردی
شد وقت گل و روزی فریاد که ننشینییک دم چو گل سرخی در پیش گل زردی
زانگه که غمت در دل چون حرص بخیلان شددارم همه شب چشمی چون دست جوانمردی
گفتم که غمت آخر تا چند خورد خسروخندید که عاشق را به زین نبود خوردی