شمارهٔ ۱۶۸۲
عشق نوست و یار نوست و بهار نوزان روی خوب روز نو و روزگار نو
چون در نیاید از در من نوبهار منزانم چه خوشدلی که در آید بهار نو
در نوبهار چون تو نهای در چمن مرااز سرو و گل چه خیزد و از لالهزار نو
بس نوبهار کهنه که بشکست زانکه کرددر چشم نیممست تو هر دم خمار نو
دارم دل غمین و ندانستم این که بازهر روز نو شود غمم از غمگسار نو
با خاک یادگار برم درد تو که بازهم یادگاریی شود و یادگار نو
بردی دلم مرنج ز گستاخیش، ازآنکنوبردهایست پیش خداونگار نو
خواهی ببین و خواه نه، باری من از دو چشمریزم به خاک کوی تو هر دم نثار تو
خسرو ز عشق لافی و جویی قرار دلبخشد مگر خدای دلت را قرار نو!