شمارهٔ ۱۶۸۳
سوی شکار، ای پسر نازنین، مرورحمی بکن به این دل اندوهگین مرو
شیران نیند مرد تو، چون غمزه می زنیبر آهوان خسته به آهنگ کین مرو
بگذار تا به خویشتن آیم ز بیهشیروزی دو مردمی کن و بر پشت زین مرو
چشم تو آفت است، به روی کسی مبینپای تو نازک است، به روی زمین مرو
شب تیری از کمان توام می کند هوسامروز هم مرا کش و حالی به کین مرو
دی گشت رفتی و دل خلقی ز جا برفترفت آنچه رفت، بار دگر اینچنین مرو
یک پارسا نماند به شهر، از خدا بترسمست و خراب موی، برو، بیش ازین مرو
گل کیست تا به پات رسد، یا مرا بکشیا پا برهنه بر گل و بر یاسمین مرو
گفتی ببینم ار نروی، خون بریزمتمی کن بر آنچه رای تو باشد، همین مرو
بر نازکان باغ ببخشای و لطف کنزینسان به ناز در چمن، ای نازنین، مرو
ای آنکه در نظاره آن شوخ می رویدیوانگی خسرو مسکین ببین، مرو