شمارهٔ ۱۴۲۴
برفت عمر و به سوی خدای روی نکردمبشد غنیمت و اوقات جستجوی نکردم
ز لوث فسق دل من چگونه دست بشوید؟به غسل جای ندامت چو دیده چوی نکردم
سیاه رویی خود را به آب دیده نشستمبه صف مردان خود را سفید روی نکردم
طریق شیردلی های شبروان چه شناسمکه صحبتی دو سه شب باسگان کوی نکردم؟
کجا به حضرت سلطان قبول حال بیایدسری که در خم چوگان عشق گوی نکردم
دماغ کرد چنینم که طیب خلق ندانمزکام داشت بر آنم که مشک بوی نکردم
به ترک خوی بدم می دهند پند، ولیکنکنون چگونه کنم، کز نخست خوی نکردم؟
تمام عمر برانداختم به کذب که هرگزبه صدق پیش خدا قامت دو توی نکردم
وبال من همه شعر آمد و دریغ که خسرونگفت «خاموش » و من ترک گفتگوی نکردم