گنج

شمارهٔ ۱۴۰۰

تا دامن از بساط جهان در کشیده ایمرخت خرد به کوی قلندر کشیده ایم
ای ساقی، از قرابه فرو ریز می که ماخونابه ها ز شیشه اخضر کشیده ایم
در حقه سفید و سیه بر بساط خاکچون پر دغاست، باده احمر کشیده ایم
فقر است و صد هزار معانی درو چو مویآن را گلیم کرده و در سر کشیده ایم
چون جیب حرص پر نشد از حاصل جهاندامان همت از سر آن در کشیده ایم
بر سنگ زن عیار زر، ایرا گلی ست زردچون در ترازوی خردش بر کشیده ایم
خسرو نه کودکیم که جوییم سرخ و زردچون بالغان دل از زر و گوهر کشیده ایم