شمارهٔ ۱۴۰۱
خیز، ای به دل نشسته که بیدل نشسته ایممگسل ز ما که بهر تو از خود گسسته ایم
آه، ار به روی تو نگشاییم ما شبیچشمی که در فراق تو شبها نشسته ایم
آلوده جفای تو جان می رود درونهر چند کز خدنگ جفای تو خسته ایم
سامان ز ما طلب مکن، ای پارسا، که منمیخواره و سفال به تارک شکسته ایم
در ده شراب شادی از آن رو که عقل رفتدانی که از کدام بلا باز رسته ایم؟
خسرو، چه جای صرفه جان است و بیم سرما را که پیش سنگ ملامت نشسته ایم