گنج

شمارهٔ ۱۸۷۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: می۹ بیت
نامردم است، هر که درو نیست مردمیعودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی
مردم نه ای، چه نفس بد اندر نهاد تستدیوی که جای کرده در اندام آدمی
وه این چه کوری است که در چارراه شرعبا صد هزار رهبر بیننده ره گمی
عمر روان چو آب و تو معمار قصر خاکچو آب چشمه هست، چرا در تیممی؟
شرمی که بهر مال شوی بنده خزانچون بنده خدایی و فرزند آدمی
چون بد کنی، بدیت بگویند، از آن مرنجکان هم خودی که در حق خود در تکلمی
از برگ ریز یاد کن و دل منه به باغای بلبلی که بر سر گل در ترنمی
امروز باژگونه مزن نعل اسپ خویشفردا چو زیر خاک لگدکوب هر سمی
از تست بی نمازی خسرو، دلا که تومردار اوفتاده به چه بلکه در خمی