شمارهٔ ۱۶۱۱
گر ز شوخی نیستت پروای منرحمتی بر چشم خون پالای من!
ناگهان گر گشت کویت می کنمچشم من در غیرت است از پای من
من چو جان بدهم، سگ خود را مگویتا نگهدارد به کویت جای من
از دلم گر کرته تنگ آمد تراخود قبا کن این دل یکتای من
سوزش من از چراغ خانه پرسکوست سوزان هر دم از سودای من
سنگهایی کان به کویت می خورمگو گوارا باد بر رسوای من
جان خسرو در دو چشمت یک نظرگر چه سرزد این قدر کالای من