شمارهٔ ۱۸۰۳
مرا زان میر خوبان نیست روزیگدایان را ز شاهان نیست روزی
به سنگی چون سگان خرسندم از دورگرم چوبی ز دربان نیست روزی
ز من زایل کن، ای جان، زحمت خویشچو درمانت ز جانان نیست روزی
رو، ای اسکندر، از همراهی خضرترا چون آب حیوان نیست روزی
به حیله چند بتوان زیست آخرتنی دارم کش از جان نیست روزی
هوس بردم به رویش، گفت بختمشما را از گلستان نیست روزی
دل و جان و خرد بردی، ترا بادمرا باری از ایشان نیست روزی
ز دردت باد روزی مند جانمبه دردی کش ز درمان نیست روزی
چه سود از گریه خسرو در این غم؟چو کشتش را ز باران نیست روزی