شمارهٔ ۸۷۶
از حال مات هیچ حکایت نمیرسددر کار مات بیش عنایت نمیرسد
گویند بگسلد چو به غایت رسید عشقجانم گسست و عشق به غایت نمیرسد
گمره چنان شدهست دلم با دهان توکش از کتاب صبر هدایت نمیرسد
بگذشت دوش زلف و رخت پیش چشم منماهی گذشت و شب به نهایت نمیرسد
از خون نوشته قصهٔ دردت رسولِ اشکهر روز در کدام ولایت نمیرسد
ای عقل، بگذر از سرِ خسرو که مر تو رادر کار اهل عشق، کفایت نمیرسد