شمارهٔ ۸۷۵
گفتی دلت مرا شد و از من جدا نشدگو شو از آن هر که شود، گر مرا نشد
خورشید من خیال تو از من گهی نرفتمانند سایه ای که ز مردم جدا نشد
روزی صبا نرفت به کویت که هردمیصد جان پاک همره باد صبا نشد
پرسی مرا که از چه چنین مبتلا شدی؟آن کیست کو بدین ترا مبتلا نشد؟
بسیار داشتم دل آباد را خرابمانا رها شود تپش من، رها نشد
در گردن من، آن همه خونها که می کندخونریز ما که هیچ خدنگش خطا نشد
دی گرم راند رخش بسی دیده خاک گشتبدبختیم که چشم منش زیر پا نشد
کردم میان خون جگر آشنا بسیکان آشنای خون دلم آشنا نشد
چشم وصال نیست در این چون رضای دوستشک خدا که حاجت خسرو روا نشد