شمارهٔ ۸۷۴
باز این دلم خدنگ بلا را نشانه شدوین زهر ماروش به سوی ما روانه شد
بیدار بخت ما که تو دیدی، به خواب رفتوان عیشهای خوش که شنیدی، فسانه شد
عقلی که در فراخی عیشم رفیق بودچون دید تنگی دل من بر کرانه شد
مرغی که آسمان قفس بود میهمانبنگر قفس شکست و سوی آشیانه شد
آن سر که صوفیانه کلاهش گران نمودبهر بتان، سبوکشِ خَمّارخانه شد
صوفی که داغ را به هزار آب دیده شستزاهد بد، ارچه مست شراب مغانه شد
دوری هجر خود رگ جانم گسسته بودتیغی که زد رقیب بدانم بهانه شد
گه کاهشی ز دشمن و گه طعنهای ز دوستمسکین کسی که بسته بند زمانه شد
خسرو ز بس غبار حسد خاک میخوردزان خاک ره که لازم آن آستانه شد