شمارهٔ ۸۷۳
بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شدای شمع جان، در آی که روزم به شام شد
تو خوش به ناز خفته که عیشت حلال بادتمسکین کسی که خواب به چشمش حرام باشد
هر مرغ شاد با گل و هر سرو در چمنبیچاره بلبلی که گرفتار دام شد
ناز و کرشممه ای که کنی هر دم، ای صبامی زیبدت که پیش تو سلطان غلام شد
در آستانت لاف رسیدن کرا رسدآن را که زیر پای دو عالم دو گام شد
گفتی نه ای تمام به عشق، آری این سخندانی، چو بشنوی که فلانی تمام شد
بدنامی است عشق بتان، دور به زماآن عاشقی که دور ز ما نیکنام شد
دی آن کلاه زهد که صوفی به فرق داشتبر دست ساقیی چو تو امروز جام شد
خسرو که زیست با همه خوبان به توسنیاینک به نیم چابک عشق تو رام شد