شمارهٔ ۸۷۲
زان گل که اندکی بته مشک ناب شدبسیار خلق از مژه در خون خضاب شد
در خردگیش دیدم و گفتم که مه شویاو خود برای سوزش خلق آفتاب شد
آن سادگی که داشت، به سرخی شدش به دلقندی که داشت نیشکر او، شراب شد
بهر خدا دگر به دل من گذر مکنای چشمه حیات که خون من آب شد
جز بوی خون نیامد از او در دماغ مناز زلف او گهی که جهان مشک ناب شد
ای پندگوی، نزد تو سهل است عشق،لیکمسکین کسی که جان و دل او خراب شد
دی در چمن شدم بگشاید مگر دلمآهی زدم که آن همه گلها گلاب شد
در خواب پیش چهره خسرو پدید گشتسلطان گذشت و قصه ما نقش آب شد