گنج

شمارهٔ ۸۷۱

کاری ست در سرم که به سامان نمی شوددردی ست در دلم که به درمان نمی شود
می کن به ناز خنده که دیوانه تر شومدیوانگی من چو به پایان نمی شود
رخسار می نمایی که خوش لذتی ست، آنکجان کندنت ز دیدنت آسان نمی شود
جانم فدای نرگس او باد هر زمانخون می کند هزار و پشیمان نمی شود
دل را ز عشق چند ملامت کنم که هیچاین کافر قدیم مسلمان نمی شود
آن کس که گشت عاشق و بیدل ز دست توگویی نه عاشق است که بی جان نمی شود
خسرو که هست سوخته و خام سوز عشقآتش زنش که پخته و بریان نمی شود