شمارهٔ ۸۷۷
باد صبا ز نافهٔ چینت نمیرسدبویی به عاشقان غمینت نمیرسد
خاک توییم و چشم تو بر ما نمیفتدماهی و پرتوی به زمینت نمیرسد
شمعی که آسمان و زمین زو منورنددر روشنی به عکس جبینت نمیرسد
گفتم که کام دل بستانم ز لعل تودستم به پستهٔ شکرینت نمیرسد
ای دُرجِ لعلِ دوست، مگر خاتمِ جمیزینسان که دستِ کس به نگینت نمیرسد؟!
هرگز تو را چنانکه تویی کس نشان ندادپای گمان به حد یقینت نمیرسد
مفتی، مپوی بر درِ زندان که امر و نهیبر عاشقانِ بی دل و دینت نمیرسد
با خار ساز، خسرو، اگر گل به دست نیستکز گلشن زمانه جز اینت نمیرسد