شمارهٔ ۱۹۳۴
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: می۷ بیت
بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمیدر پیچ پیچ زلف تو پوشیده شد چون عالمی
دلهاست در زلفت اگر شانه کنی آهسته ترزیرا نباید ناگهانی خونی چکد از هر خمی
چند از خیالت هر شبی صبح دروغینم دمدای آفتاب راستی، از صادقی آخر دمی!
در هم شده نام ترا می گریم و جانم به لبیک خنده تو بس بود شربت برای درهمی
با خویش گویم راز تو، بس سوزم و دم در کشمرشک آیدم کاندر غمت انباز گردد محرمی
غمهات آرد پی به دل، گر بگسلد آن سلک غمپیوندم از خون جگر بنهم غمی را بر غمی
خسرو گرفتار تو و چون هست چشمت ناتوانگرد سرت آزاد کن بیچاره مرغی پر کمی