شمارهٔ ۱۹۳۵
ای ننهاده هیچ گه تن به رضای چون منیتافته چون ستمگران دست وفای چون منی
من به رضای خویشتن جان به فدات می کنمنیست دلت که در دهی تن به رضای چون منی
می گذری و بی خطا راست گرفته بر دلمناوک غمزه می زنی، چیست خطای چون منی؟
گر به بقای خود مرا نیست مرادی از رختتو به مراد خود بزی، نه به بقای چون منی
بهر نجات خویشتن دست چه در دعا زنمچون به فلک نمی رسد دست دعای چون منی
عشق ببرد از سرم گوهر عقل و لاجرمچرخ به رشته ادب کرد سزای چون منی
بس که چو مرغ کنده پر خسته خار محنتمنیست به جز سموم غم باد صبای چون منی
چون به همه جهان مرا نیست به جای تو کسیمرحمت ار کنی سزد، خاصه به جای چون منی
خسرو بیدل توام بلبل باغ آرزوعشق به پرده جفا بسته نوای چون منی