شمارهٔ ۱۹۳۳
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ارامدی۷ بیت
گر چشم من در روی آن خورشید رخسار آمدیآخر شب امید را صبحی پدیدار آمدی
تا کی دوم چون بیخودی در کویت ار بختم بدییا پای در سنگ آمدی یا سر به دیوار آمدی
گر دوست بودی یار من، کی خواستی آزار من؟آسان گرفتی کار من، هر چند دشوار آمدی
پشت من از غم گشت خم، کز بخت بنمودی ستمهرگز چنین خاری ز غم بر جان غمخوار آمدی؟
دردی که دارم در نهان کز یار جستی کس نشانهر موی من گشتی زبان، یک یک به گفتار آمدی
تا کی ز بیداری مرا باشد دو دیده در هواای کاش! تیری از سما بر چشم بیدار آمدی
خسرو چنان گشت از سخن، کاندر میان انجمناز دوست در گفتی سخن، دشمن به گفتار آمدی