شمارهٔ ۱۸۳۴
خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگویعاشقان را ز آب چشم خویش باشد آبروی »
بر سر خاک شهید عشق حاجت خواستمگفت «نام دلبر ما گو، ولی حاجت مگوی »
آب چشمم شست خون و خون چشمم گشت آبپند گویا، بنگر این خوناب و دست از من بشوی
دی به بازاری گذشتی، خاست هویی آنچنانجان و دل کردند خلقی گم در آن فریاد و هوی
جان من گم گشت و می جویم، نمی یابم نشانچون تو در جان منی، باری چنین خود را مجوی
در خرابیهای هجران گر تو در خسرو رسیدر بیابان کی رود بهر رضای تشنه جوی