شمارهٔ ۱۸۰۴
چه کردم کآخرم فرمان نکردیبدیدی دردم و درمان نکردی
ز هجران تو کفری هست بر منشب کفر مرا ایمان نکردی
به دشواری برآمد جانم از تنببردی جان من، آسان نکردی
چه جانها کان به وجه بوسه توبرفت و نرخ را ازان نکردی
به گریه خواستم وصلت در این ملکگدای خویش را سلطان نکردی
به کویت آرزومندان نمودندنگاهی جانب ایشان نکردی
ترا گفتم که یک روزی مرا باشبرفتی از من و فرمان نکردی
دلم بردی و گفتی خواهمت دادچو رفتی، پیش یاد آن نکردی
ندیدی عیش خسرو تلخ هرگزبه حلوای لبش مهمان نکردی