شمارهٔ ۱۰۸۴
گر تو کلاه کج نهی، هوش ز ما شود مگرور شکنی به بر قبا، کر ته قبا شود مگر
خفته به است نرگست، ور بگشائیش دمیشهر تمام کو به کو، پر ز بلا شود مگر
مست و خراب شو روان پای به هر طرف فگندیده که خاک شد به ره، در ته پا شود مگر
چشم تو مست شد، بکن مست ترش ز خون منزان همه تیر بی خطا، یک دو خطا شود مگر
بنده چشم تو شدم، آن دو از آن من نشدخدمت لعل تو کنم، این دو مرا شود مگر
مردم دیده مانده را بر در خویشتن ببیندر دل همچو سنگ تو میل وفا شود مگر
دل که خراب داشتم در بر من رها نشدخواهم ازین خراب تر، از تو رها شود مگر
از سر زلفش، ای صبا، سوی من آر گه گهیدل که ز جای خود بشد تا که به جا شود مگر
خسرو خسته را اگر دل ندهد خیال توجان و تنم ز یکدگر هر دو جدا شود مگر