گنج

شمارهٔ ۱۸۴۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انمنی۸ بیت
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منیترک لشکرکش کن از مژگان که خاقان منی
زلف بالا کن، ببند آن روزن خورشید راکآفتابم نیست حاجت، چون تو مهمان منی
جان من گم گشت پیشت، نیست آن جای دگرتا تو بردی جان من یا خود تو هم جان منی
از لطافت جوهرت را خود نمی دانم که چیست؟پامنه بر من که مورم چون سلیمان منی
در دلم باشی و هرگز سایه بر من نفگنیبارک الله آخر، ای سرو، از گلستان منی
دوش دل بردی و می خواهی که امشب خون کنیمن بحل کردم، اگر حجاج قربان منی
کافرت کردند خلقی، بس که ناحق کشتیمکافری نزدیک خلق، اما مسلمان منی
چون تو مهمانی و آنگه خانه خسرو غمتیارب، این خواب است، ای یوسف، به زندان منی