شمارهٔ ۱۴۸۹
چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشمچه غمت دارد بگذار که رسوا باشم
در فراق تو که داند که کجا خاک شوم؟بخت آن کو که من اندر ته آن پا باشم؟
شب ندانم ز پی دیدن او چون گذردبس که تا روز در اندیشه فردا باشم
ای خوش آن دم که برانی به گلویم شمشیرمن در آن فرصت سویت به تماشا باشم
تا به جز من نخورد کس غم تو بیشتریاز پی خوردن غمهای تو تنها باشم
رشکم آید که سگان بر سر کویت گردندگر بفرمایی من نیز همانجا باشم
وعده ای خواهم و در بند وفا نیز نیمغرض آن است که باری به تقاضا باشم
از سرم در گذران خواب خوشت خوش باداعاشقم من همه شب در غم و سودا باشم
حجت بندگی من خط یار است، از آنکخسروم، من که غلام خط زیبا باشم