شمارهٔ ۱۹۶۵
لعل است چنان با لب یا هست ز جان چیزی!روییست ترا با مه یا خود به از آن چیزی!
بنشین که نمی خیزد یک سرو به بالایتخود پیش تو کی خیزد از سرو روان چیزی؟
من جامه درم از تو، تو غم نخوری از منآری نشود مه را از ضعف کتان چیزی
خنده زنی، ار خواهم قندی ز دهان تویعنی که ازین گفتن ناید به دهان چیزی
بوسی طلبم گویی لب می ندهد راهمگر بوسه نخواهی داد، از بنده ستان چیزی
وصلم تو نمی خواهی زانم به زیان داریاز عشوه بکش ما را گر هست چنان چیزی
خوابم به فسونی بس ور جادوییت بایداینک غزل خسرو برگیر و بخوان چیزی