شمارهٔ ۱۹۶۴
ای گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چیزیگل با تو نمی ماند در حسن مگر چیزی
ما را به تماشایی مهمان رخ خود کنچون سبزه برآوردی گرد گل تر چیزی
دودی که ز آه من بر ماه زدی هر شبدر روی چو ماه تو هم کرد اثر چیزی
تا باز کرا سوزد این جادوی تو آخرخط تو دمید اینک بالای شکر چیزی
تا باغ رخت دیدم، گل باد به چشم منکی از گل و بستانی آرم به نظر چیزی
گفتی که کمر بندم در ریختن خونتباری ز پی بستن داری به کمر چیزی
گویم غم و دردم بین، گویی که بتر خواهمبسم الله اگر خواهی زین هر دو بتر چیزی
زان غم که فرستادی کرده دل خسرو خوشجان منتظرست اینک، گر هست دگر چیزی