گنج

شمارهٔ ۱۸۶۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه: نی۹ بیت
ای ز رویت چشم جان را روشنیزلف مشکن تا دلم را نشکنی
گفتم ایمن شو که من زآن توامعید بر عمر است و آنگه ایمنی
چیست کز دستم نمی نوشی شراب؟روشنم شد تشنه خون منی
هر زمان گویی منال از دوستانچه اندر بازی، ای یار، افگنی؟
آخر این جان است کز تن می رودآخر این تیغ است و بر من می زنی!
مانده با دامان آن یوسف دلمآخر این خون هم در آن پیراهنی
پاک دامانی، تو دانی چاره چیستما و معشوق و می و تردامنی
تا چه خواهد شد، ندانم حال منمن اسیر و تیغ خوبان گردنی
خسروا، از کندن جان چاره نیستچون نمی آری که دل را بر کنی