شمارهٔ ۹۵۹
داد من آن بت طراز ندادپاسخی نیز دلنواز نداد
خواب ما را ببست و باز نکرددل ما را ببرد و باز نداد
به کرشمه ندید سوی کسیکه به یک غمزه داد ناز نداد
کرد راجع برات بوسه لبشعارضش چون خط جواز نداد
پسرا، سرو چون تو نتوان گفتکه کسی دل بدان دراز نداد
بر منت دل نسوخت، گر چه مراعشق جز سوز جانگداز نداد
لذت عیش و کارسازی بختاز که جویم، چو کار ساز نداد؟
تو چه دانی نیازمندی چیست؟چون خدایت به کس نیاز نداد
داد خسرو به عشق جان و هنوزداد مردان پاکباز نداد