شمارهٔ ۱۷۹۸
دیدی که حق خدمت بسیار ندیدیببریدی و رنج من غمخوارندیدی
بسیار کشیدم غم و رنج تو و اندکآن را به میان اندک و بسیار ندیدی
آماج خدنگ ستمم ساختی آخرجز من دگری لایق این کار ندیدی
باری تو بزی شاد که داری دل خرمچون که نشدی عاشق و آزار ندیدی
بیداری شبهام چه دیدی تو که هرگزدر خواب گهی دیده بیدار ندیدی؟
بیمار چه پرسی تو که بیمار نگشتیتیمار چه دانی تو که تیمار ندیدی
خسرو، تو بسی غصه کشیدی ز چنان شوخباز از دل گمراه تو انکار ندیدی