شمارهٔ ۱۳۲۸
ای سفر کرده ز چشم و در دل و جانی مقیمروزها شد تا نیاید از سر کویت نسیم
پیش از آن روزی که جان را با بدن شد اتحادعشق تو با جان من بودند یاران قدیم
کس مقیم کعبه مقصود نتواند شدنتا نگردد خاک پای محرمان آن حریم
باده نوشیدن به خلوت لذتی دارد مدامخاصه آن ساعت که باشد نازک اندامی ندیم
اشک گردد از سموم قهر تو آب حیاتزنده گردد از نسیم لطف تو عظم رمیم
مدعی، فقرم مبین کز دولت عشقش مراهر نفس در یتیمی می دهد طبع کریم
هم به مکتوبی ز خسرو یاد می کن گاه گاهچند باشی محترز از طعنه مشتی لئیم