گنج

شمارهٔ ۱۳۲۷

باده در ره، ساقیا، تا جای در جانش کنیمور درون دل درون آید سبودانش کنیم
در دل ما گر عمارت خانه ای کرده ست غمباده رانیم و به سیل تند ویرانش کنیم
آدمی گر می خورد سر تا قدم گوهر شودما همه از می گهر سازیم و غلتانش کنیم
زهره گر در بزم ما یک جو بجنباند خرکگاوش از گردون فرو آریم و قربانش کنیم
چون به رقص آیند مستان و کمان بر هم شکندچشم بدگر تیز بیند، تیربارانش کنیم
ساقی خورشیدوش گر نور بخشد ماه راگر نه از خورشید خواهد نور، پایانش کنیم
دل به سکرات است کش غم زهر داد اندر شرابیک دو شربت دیگرش بدهیم و آسانش کنیم
ساقیا، گر زاهدان میخواره را کافر کنندما به محراب دو ابرویت مسلمانش کنیم
هر کسی گوید «مخور می، عقل فرمان می دهد»عقل، باری کیست در عالم که فرمانش کنیم؟
باده در اسلام اگر گویی حرام این است کفرکاین چنین نعمت خوریم، آنگاه کفرانش کنیم
مجلس آراییم، گر یاری قدم رنجه کنداز زبان بنده خسرو گوهر افشانش کنیم