گنج

شمارهٔ ۱۳۲۶

ما گرفتار غم و از خویشتن وامانده‌ایمرحمتی، ای دوستان، کز دوست تنها مانده‌ایم
سخت‌جانیم و بلاکش ز آرزوی روی دوستزنده کم مانَد کسی در عاشقی، ما مانده‌ایم
هجر خواهد کشت اکنون که به چندین عاشقیتاکنون ناکشته زان بی‌رحم رعنا مانده‌ایم
صبر تا با کار گردش از بلای ما گریختما و بی‌صبری و محنت جمله یک‌جا مانده‌ایم
گر بگویم، ای مسلمانان، نشاید منع، از آنکدردمندیم و ز روی یار زیبا مانده‌ایم
دوستان از ما جدا گشتند، چون خون نگریَم؟هیچ می‌دانید آخر کز کیان وامانده‌ایم؟
گر بیایی جان خسرو، زیستم، ورنه ز شوقمردن آمد یا خود اینک بر سر پا مانده‌ایم