شمارهٔ ۱۳۲۵
ای خوش آن روزی که ما با یار خود خوش بوده ایمباده نوشان زان لب لعل شکروش بوده ایم
روی او خوش خوش همی دیدیم و می دادیم جانجان فدای آن دمی کز روی او خوش بوده ایم
قامت او تیر و قد او کمان هر دو بهمالغرض زان شست زلفش در کشاکش بوده ایم
دی به پای من زره ببریده و من ساختهما به دیده زیر پایش نقش مفرش بوده ایم
از خیال او که سر تا پای باشد نقشبندپای تا سر همچو دیبای منقش بوده ایم
انقلاب چرخ بنگر کز پی یک روزه دلمدتی از محنت هجران مشوش بوده ایم
بهر یک ساعت که دست اندر کف او داشتیمروزها از دوری او دست در کش بوده ایم
سی و هشت عمر در شش پنج غم شد سر به سرشادمان زین عمر روزی پنج یا شش بوده ایم
هر کسی گوید که سوزی داشت خسرو پیش از ایناین زمان خاکستریم، ار وقتی آتش بوده ایم