شمارهٔ ۱۳۲۴
گر گلی ندهی ز باغ خود به خاری هم خوشیمور کناری و لبی ندهی به باری هم خوشیم
گر چه هر شب جز جگرخواری بفرماید خیالباری اندر ملک این سلطان به کاری هم خوشیم
چون عنان دولتت نه حد دست آویز ماستدر گذرگاه سمندت با غباری هم خوشیم
باده وصلت گوارا باد هر کس را کنونما قدح ناخورده با رنج خماری هم خوشیم
روی زرد ما و سنگ آستانت روز و شباین زر ار نقدی نیرزد، با عیاری هم خوشیم
دردهای کهنه داریم از تو در دل یادگارگر تو ناری یاد ما، با یادگاری هم خوشیم
گر میان عاقلان سنگی نداریم از خرددر ره دیوانگان با سنگساری هم خوشیم
چون به گاه آمدن در دم به بند رفتنیتا هنوز اندر رهی، با انتظاری هم خوشیم
گر چه جان خسرو از بیداد تو بر لب رسیدجور یاران را شکایت نیست، باری هم خوشیم