شمارهٔ ۱۳۲۳
ملکت عشق ملک شد از کرم الهیمپشت من و پلاس غم اینست قبای شاهیم
قاضی شهرم ار کشد، بهر وطن روا بودخاصه که آب دیدگان داد به خون گواهیم
شد سیهم ز عشق رو، گریه در او از آن کنمگریه چه سود، چون ز رخ شسته نشد سیاهیم
چند به ناز خفتنت، وه که مباد ناگهانشعله به دامنت زند ناله صبحگاهیم
بود ز عقل پیش ازین باد غرور در سرمپیش در تو خاک شد آن همه کژ کلاهیم
گر تو ز بهر کشتنم جرم و دروغ می نهیحیف بود ز بهر جان دعوی بی گناهیم
وقف خیال تست جان، از پی این خورم غمتمن نه که این عمارتم، گر تو خراب خواهیم
تو گل و باغ بین که من در ته چاه محنتتتو می لعل خور که من بر سر تابه ماهیم
همره خسروست دان تا به عدم وفای توشکر که عقل بی وفا ماند ز نیم راهیم