شمارهٔ ۱۱۵۴
گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباشور به سامان روزگاری نیست، گو هرگز مباش
سر به خشت محنتم خوش گشت، گر تاج سریبهر چون من خاکساری نیست، گو هرگز مباش
من سگ خشک استخوانم بس که از تیر قضابهر من فربه شکاری نیست، گو هرگز مباش
هر خسی را از گلستان جهان گلها شکفتگر مرا بوی بهاری نیست، گو هرگز مباش
چهره زرین و سیمین سینه ترکان بسمبا زر و سیمم شماری نیست گو هرگز مباش
آسمانوار است دامان مراد ناکسانگر مرا پیوند داری نیست، گو هرگز مباش
غم خود از عشق است، گو در جان من جاوید بادگر غمم را غمگساری نیست، گو هرگز مباش
عشقبازی با خیال یار هم شبها خوش استبا وی ار بوس و کناری نیست، گو هرگز مباش
سرخوشم از درد و درد از ساقی عیش و طرببهر من چون درد خواری نیست، گو هرگز مباش
من خراب و مست یاران هم، که بردارد مرا؟گر به مجلس هوشیاری نیست، گو هرگز مباش
مجلس عیش است و جز خسرو همه مستند اگرناکسی و نابکاری نیست، گو هرگز مباش