شمارهٔ ۱۱۵۳
ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویشنیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش
می روم در راه بیداد و جفا از خوی بدبد نباشد گر دمی باز ایستی از خوی خویش
چون تنم از ناتوانی موی شد بی هیچ فرقفرق کن گر می توانی از تنم تا موی خویش
چون به پهلوی خودم در رنج و بس ترسم که پیشخویشتن را هم ببینم بعد ازین پهلوی خویش
روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شدروی خود در روی من بین، روی من در روی خویش
یک دم، ای آیینه جان، رو نما تا جا کنمبر سر دست خودت یا بر سر زانوی خویش
چشم باشد زیر ابرو، ور تو باشی چشم مناز عزیزی شانمت بالاتر از ابروی خویش
از نزاری آن چنان گشتم که گر می بنگرممی توانم دیدن از یک سوی دیگر سوی خویش
یک شبی دزدیده می خواهم که آیم سوی توکه شفیع عفو باشی بر سگان کوی خویش
گر خیال قامتت اندر سر سرو اوفتدسرنگون همچون خیال خود فتد و در جوی خویش
گوش هندو پاره باشد، ور منم هندوی توپاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش
هر زمان گویی که خسرو جادویی چون می کنیاین مپرس از من، بپرس از غمزه جادوی خویش