گنج

شمارهٔ ۱۱۵۲

قافیه: انخویش۸ بیت
سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویشتا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش
از خیال او چه نالم؟ رفت چو کارم ز دستمن به خون خویش پروردم بلای جان خویش
بس که خود را گم کنم شبها به گرد کوی توره نیابم باز سوی خانه ویران خویش
مزد دندانم بر آن دردم که خیزد بس بودبی تو چون انگشت حسرت خایم از دندان خویش
گر کشندم بهر او پیش و به من آتش زنندتا همی سوزم، همی بینم رخ سلطان خویش
شهسوار عاشقان را در رهت سر خاک شدتو کجا داری سر دیوانه یکران خویش؟
می کشم خاک درت در چشم و کشته می شومچند خونابه خورم زین دیده گریان خویش
از جفای تست خون اندر دل خسرو مداماز وفا نبود که باشم در پی سامان خویش